تبليغاتX
جوونی آزاد____

جوونی آزاد____

صمیمانه

میر حسین موسوی

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت   توسط somay and farah naz  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت   توسط somay and farah naz  | 

تنهایی

امسال عید با خوشی بسیار می رفتیم مسافرت هیچ وقت فکر نمیکردیم اینجوری بشه حتی یک لحظه اما فقط یه لحظه بو دتصادف کردیم خیلی راحت وقتی بردندم بیمارستان  فکر می کردم همه سالمند اما نبودند اول که آبجیم فوت کرد فکر میکردم چه جوری به مامانم بگم اما مامانم هم زنده نموند باورم نمیشه نمیشه باور کرد نمیشه ....آدما چه قدر قدر نمی دونن هر روز مادرتو می بینی و قدر نمی دونی اما حالا برای یک دقیق خواب دیدنش ساعتها دعا میکنی چه دنیایی..  هیچ کس نمیدونه فردا چی میشه  هیچ کس نمیتونه بگه یه ساعت دیگه هست نمیتونه هیچی دست ما نیست دست خداست واونه که همه چیو می ونه همه چیزرو
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت   توسط somay and farah naz  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت   توسط somay and farah naz  | 


 

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت   توسط somay and farah naz  | 

بزرگترین پاتوق عکس و کلیپ:kamnazir.blogfa.com

 

بزرگترین پاتوق عکس,کلیپ:kamnazir.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت   توسط somay and farah naz  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت   توسط somay and farah naz  | 

ولنتاین

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت   توسط somay and farah naz  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت   توسط somay and farah naz  | 

پرنده مردنی است

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

 

اندوه پرست

کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ، چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ، شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ، کاش چون پایز بودم
  


  

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت   توسط somay and farah naz  | 

عاشقانه

 

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
 سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش  ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
 چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
 جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
 از طلب پا تا سرم ایثار شد
 این دگر من نیستم  ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
 ای مرا با شعور شعر آمیخته
 این همه آتش به شعرم ریخته
 چون تب عشقم چنین افروختی
 لا جرم شعرم به آتش سوختی

  

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت   توسط somay and farah naz  | 

فروغ فرخزاد


 

بر گور لیلی

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز
آخر مراشناختی ای چشم آشنا
چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز تو
من هستم آن عروس خیالات دیر پا
چشم منست اینکه در او خیره مانده ای
لیلی که بود ؟ قصه چشم سیاه چیست ؟
در فکر این مباش که چشمان من چرا
چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست
در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود
در چشم من شکفته گل آتشین عشق
لغزیده بر شکوفه لبهای خامشم
بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق
در بند نقشهای سرابی و غافلی
برگرد ، این لبان من این جام بوسه ها
از دام بوسه راه گریزی اگر که بود
ما خود نمی شدیم چنین رام بوسه ها !
آری ، چرا نگویمت ای چشم آشنا
من هستم آن عروس خیالات دیر پا
من هستم آن زنی که سبک پا نهاده است
بر گور سرد و خامش لیلی بی وفا
  

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت   توسط somay and farah naz  |